اهنگ : هنوز تاریک نشده فیلم : مصائب مسیح (ع) خواننده : باب دیلان سایه ها فرود امده اند و من تمام روز اینجا بوده ام برای خواب بسیار گرم سوزان است و زمان به سرعت میرود گویی روحم تبدیل به فلزی سخت شده هنوز می ترسم مبادا که خورشید التیام نیابد اینجا اتاق کافی وجود ندارد هنوز تاریک نشده اما ترس مرا در بر گرفته خب احساس انسانیت دارد از من دور میشود پشت هر چیز زیبایی رنج و غم نهفته است او برای من نامه ای نوشت سراسر مهربانی هر چه در سر داشت برایم نوشت فقط نمیدانم چرا باید اهمیتی به این چیزها بدهم هنوز تاریک نشده اما به زودی شب می رسد من رودخانه ها و دریاها را پشت سر گذاشته ام در عمق دنیای سراسر دروغ رفته ام در چشمان هیچ کس دنبال چیزی نبودم گاهی بارها بیش از توان من است اینجا به دنیا امده ام و همین جا خواهم مرد بر خلاف خواسته ام انگار حرکت میکنم ولی در جا ایستاده ام حتی به خاطر نمی اورم از کجا و برای چه امده ام.
+ نوشته شده در شنبه 27 مرداد1386ساعت توسط محمد رضا |
+ نوشته شده در شنبه 27 مرداد1386ساعت توسط محمد رضا |
اهنگ : شايد اين باشد فيلم : ارباب حلقه ها شايد اين غروب يك ستاره باشد اخرين پرتويي كه بر تو مي تابد شايد هنگام فرا رسيدن تاريكي باشد قلب تو بر تو دروغ نمي گويد و تو تك و تنها در ميان جاده ها اه كه چه قدر از خانه دور شده اي تاريكي فرا رسيده اگر ايمان داشته باشي راه را پيدا خواهي كرد شب سايه گستر شده همان زندگي كه وعده اش را داده بودي شايد سايه ها تو را فرا مي خوانند بايد بال بگشايي شايد سفرت اغاز شده به روشنايي روز؛ به سپيده وقتي شب به انتها رسيد بايد برخيزي به جستجوي خورشيد تاريكي فرا رسيده اگر ايمان داشته باشي راه را پيدا خواهي كرد.
+ نوشته شده در چهارشنبه 3 مرداد1386ساعت توسط محمد رضا |
در بهاری روشن از امواج نور
در زمستانی غبارآلود و دور
يا خزانی خالی از فرياد و شور
روزی از این تلخ و شيرین روزها
روز پوچی همچو روزان دگر
سايه ی زامروزها، ديروزها
گونه هایم همچو مرمرهای سرد
ناگهان خوابی مرا خواهد ربود
من تهی خواهم شد از فرياد درد
دستهايم فارغ از افسون شعر
ياد می آرم که در دستان من
روزگاری شعله می زد خون شعر
می رسند از ره که در خاکم نهند
آه شايد عاشقانم نيمه شب
گل بروی گور غمناکم نهند
پرده های تيرهء دنيای من
چشمهای ناشناسی می خزند
روی کاغذها و دفترهای من
بعد من، با ياد من بيگانه ای
در بر آئینه می ماند بجای
تارموئی، نقش دستی، شانه ای
هر چه بر جا مانده ويران می شود
روح من چون بادبان قايقی
در افقها دور و پيدا می شود
روزها و هفته ها و ماه ها
چشم تو در انتظار نامه ای
خيره می ماند بچشم راهها
می فشارد خاک دامنگير خاک!
بی تو، دور از ضربه های قلب تو
قلب من می پوسد آنجا زير خاک
نرم می شويند از رخسار سنگ
گور من گمنام می ماند به راه
فارغ از افسانه های نام و ننگ..
+ نوشته شده در چهارشنبه 3 مرداد1386ساعت توسط محمد رضا |