کنون به انتظار نشسته ام آمدنت را
و می ترسم از آن روزی که خرد شوم
زیر پاهای گذر زمان
و از یادت بروم
و از يادت بروم
به انتظارت هستم
و شمارشگر لحظه های بیهوده ای که
جاری می شوند بدون نشانی کوچک از تو
لحظه ای بیا ندیش
همه ی بودنم را که سرد است و سیاه
و شتابم را در گذران افق تردید
و روزهایم را چون آینه ای زنگار گرفته
لحظه ای یباندیش و احساسش کن
تمام دلدادگی ام را ...
****
پرواز
بر فراز ،
آسمان عريان و گريان
در پي زيبايي هاي تو ..
واپسين لحظات
هميشه ماندگارند.
از لا به لاي احساس مي بويمت
و سرانگشتانم
در انتظار لحظه هاي تو
سرد و خاموشند.
کبودي گنگ آلود نگاهم را
آبياري کن
تا گامي در کنارت بيارامم ..
پوسيدگي اين سياهي را
درياب ......................

+ نوشته شده در جمعه 16 آذر1386ساعت توسط محمد رضا |