باورت میشه....موندم چی بنویسم...
سکوت سرشار از نا گفته هاست...
باورت میشه....موندم چی بنویسم...
سکوت سرشار از نا گفته هاست...

بذارید به حساب دلتنگی هام..
.ممنونم از همه کامنتاتون که بهم محبت داشتید....
قالب وبلاگم که بهم ریخته باید دوباره طراحیش کنم.....
حول حالنا الی احسن الحال !
امسال موقع تحویل سال حول حالنا رو نمیخونم..
احسن حال من هوای توست..
خاطر زیبای تو..
و حتی لحظه ای از من دور نمیشه

پ ن : اوردوز حس رهایی...
تنها باد هایی که از سرزمین های یخ بسته آمده اند برایم زمزمه می کند
The Fraconian Woods In Winter's Silence
Wrapped in morning silence of December’s trees
Lonesome am I as I hear the ravens cry
Grieving art the morning songs
Above the forest's tranquillity
Just ice cold winds whisper to me
As if a velvet robe would wrap
My bleeding heart
A gentle breeze of these winds and grief falls apart
Enchant
Like a dream
The Franconian woods
Enchant me
Embrace me
Franconian woods
Caught in infinity
In the vastness of countless trees
O what a purity
Lies in these sceneries
Cursed for this winter hike
I see the dawn and it's fountain of light
Morning from ice
The scenery of the night

_______________
پ ن : سرم رو بین دو تا دستهام می گیرم و چشمهامو می بندم...
خیلی حرفها هست اما...
سکوت..



ای دوریت، آزمون سرد زنده به گوری...
چه بی تابانه تو را طلب میکنم
تنهائیت را با كـه قسمت میكــنی نازنینم ؟!..

یکی از زیباترین و با احساس ترین فیلم های که توی این هفته دیدم..اشکمو دراورد..
بازی زیبای اندی گارسیا هنر پیشه محبوبم در نقش نقاش ایتالیایی بی نظیره..
شدیدا توصیه میکنم ببینید ..
- شب همگی به خیر!
- امشب شب زیباییست... من در خیابان های پاریس راه می رفتم... از دور در روشنایی پلی دیدم...
به سوی پل رفتم... اما هیچ پلی آنجا نبود...پس برگشتم... و چمدانم را که پر از عشق بود برای شما آوردم... برای همه شما...

موسیقی فیلم هم شاهکاره...غم انگیز و ناب


من تو را از دريچه ابهام خود مي بينم
هر روز
و تو صداي مآ نوس افکار من خوابيده اي انگار هنوز !
و من از تقاطع جدايي
بي کلام ، بي حرف و بي صدا هر روز خواهم شکست
بي کلام
بي حرف ...

هوای تازه
و
یه دریا که تا بی نهایتش شنا کنم...
چند میشه لطفا ؟!



دیروز از فروشنده درخواست قهوه کردم تا اسپریهایی رو که واسه تست داده بود بهم بوش از کلم بپره ..وقتی ازش پرسیدم اگه افکارمون تو زندگی مثل این بوها قاطی بشه چیکار کنیم جا خورد..
طفلک فروشنده با این سوالهای مریض من...
___________________
پ ن :
کارتون چوبین رو که یادتونه...من هنوز علت دپرس بودن این خرسه رو نفهمیدم ...همیشه هم گل میخورد..
یادش به خیر..یه پست مفصل در مورد کارتونهای دوره بچگیمون (بچه های دهه 60!) مینویسم..

هیچکاک نیستی که مرا فیلم کنی
تنهایی ام پای خودم..
قبل ترها گفته بودم:
من این روزهای بی حوصله را..

پ.ن : عکس هدر وبلاگمو عوض کردم ..فضاش خیلی دلتنگ تر شده ..بدون هیچ سوالی..
به افتاب سلامی
دوباره خواهم کرد
به جویبار که در من
جاری بود
به ابرها که فکرهای
طویلم بودند
به رشد دردناک
سپیدارهای باغ که با من
از فصل های خشک گذر
میکردند
به دسته های کلاغان
که عطر مزرعه های
شبانه را
برای من به هدیه می
اوردند
به مادرم که در اینه
زندگی میکرد
و شکل پیری من بود
به زمین که شهوت
تکرار من درون ملتهبش را
از تخمه های سبز می
انباشت-سلامی دوباره خواهم کرد
با گیسویم : ادامه
بوهای زیر خاک
با چشمهایم : تجربه
های غلیظ تاریکی
با بوته ها که چیده
ام از بیشه های ان سوی دیوار
می ایم ، می ایم ، می
ایم
و استانه پر از عشق
می شود
و من در استانه به
انها که دوست میدارند
و دختری که هنوز انجا
در استانه پر عشق
ایستاده ، سلامی دوباره خواهم کرد...




من آنجا هستم
در آسمانها، جايی که می نگری
من آنجا هستم
جايی که قدم می زنی
تنهای تنها
جايی که می خوابی، در کنارت
بی حرکت
جايی که عاشق شدی و عاشقت شدم
بی دروغ
من آنجا هستم
کشته شده، غرق به خون
بی جان
زير يک سنگ قبر
تنها تر از همیشه
بدون تو ...
و چه سخت است بدون تو بودن...
باد ما را با خود خواهد برد
در شب کوچک من ، افسوس
باد با برگ درختان میعادی دارد
در شب کوچک من دلهرهء ویرانیست
گوش کن
وزش ظلمت را می شنوی ؟
من غریبانه به این خوشبختی می نگرم
من به نومیدی خود معتادم
گوش کن
وزش ظلمت را می شنوی ؟
در شب اکنون چیزی می گذرد
ماه سرخست و مشوش
و بر این بام که هر لحظه در او بیم فرو ریختن است
ابرها، همچون انبوه عزاداران
لحظهء باریدن را گوئی منتظرند
لحظه ای
و پس از آن، هیچ.
پشت این پنجره شب دارد می لرزد
و زمین دارد
باز می ماند از چرخش
پشت این پنجره یک نامعلوم
نگران من و تست
ای سراپایت سبز
دستهایت را چون خاطره ای سوزان، در دستان عاشق من
بگذار
و لبانت را چون حسی گرم از هستی
به نوازش لبهای عاشق من بسپار
باد مارا با خود خواهد برد
باد مارا با خود خواهد برد...
رنگي كنار شب
بي حرف مرده است.
مرغي سياه آمده از راههاي دور
مي خواند از بلندي بام شب شكست.
سرمست فتح آمده از راه
اين مرغ غم پرست.
در اين شكست رنگ
از هم گسسته رشته هر آهنگ.
تنها صداي مرغك بي باك
گوش سكوت ساده مي آرايد
با گوشوار پژواك.
مرغ سياه آمده از راههاي دور
بنشسته روي بام بلند شب شكست
چون سنگ ، بي تكان.
لغزانده چشم را
بر شكل هاي درهم پندارش.
خوابي شگفت مي دهد آزارش:
گل هاي رنگ سر زده از خاك هاي شب.
در جاده هاي عطر
پاي نسيم مانده ز رفتار.
هر دم پي فريبي ، اين مرغ غم پرست
نقشي كشد به ياري منقار.
بندي گسسته است.
خوابي شكسته است.
روياي سرزمين
افسانه شكفتن گل هاي رنگ را
از ياد برده است.
بي حرف بايد از خم اين ره عبور كرد:
رنگي كنار اين شب بي مرز مرده است.
در زيــر ســــــــايه روشــن مهتـــــاب نيلرنگ
در چـــــارســـوق گنبــــد دوار هفت رنــــــگ
در ســـــايه ســـار دنج درختـــــــان پرغــــرور
در زيــر روشــنايی خورشيـد و عشـــق و نور
هر جا که مـی روم همه جا گفتــگوی توست
دل سرخوش از خيال تو و عطر و بوی توست
هر لحــــظه ای به ياد تـــو و مهــــر تــو قرين
جـــان با تو آشنــــــا و دلــــت با دلــم عجـين
تــــــو ذوق کــــــودکانـه پـــــــــرواز در منــی
تـــــو شـــــــوق عاشقــــــــانه آواز در منــی
بــس روزهــــا حـــــکايت دل با تـــــو گفته ام
بسيـــــــار شب که از غــم عشقت نخفته ام
با تـــــو طراوت و غــزل و ياس و شبنم است
بــــی تــــــو هوای کوچه ما غرق ماتم است
در لحــــــــظه های بی کسی و درد، مأمنی
يـــــــادآور قشنــــــــــگترين لحظــــه منی...
نه به ابر
نه به اب
نه به این ابی ارام بلند
نه به این اتش سوزنده که لغزیده به جان
نه به این خلوت خاموش کبوترها
من به این جمله نمی اندیشم
من مناجات درختان را هنگام سحر
عطر گل یخ را با باد
نفس پاک شقایق را در سینه کوه
صحبت چلچله ها را با صبح
گردش رنگ و طراوت را با بوته گل
همه را میشنوم می بینم به تو می اندیشم
ای سراپا همه خوبی
تک و تنها به تو می اندیشم
همه وقت همه جا
من به هر حال که باشم
به تومی اندیشم
تو بدان این را تنها تو بدان
تو بیا تو بمان
با من تنها تو بمان
جای مهتاب به تاریکی شب تو بتاب
من فدای تو
به جای همه گلها تو بخند
تو بخوان
پاسخ چلچله ها را تو بگو
تو بمان
با من تنها تو بمان
در دل ساغر هستی تو بجوش
من همین یک نفس از جرعه جانم باقیست
اخرین جرعه این جام تهی را تو بنوش
من فدای تو.....
ای رفته از برم به دیاران دوردرست
با هر نگین اشک بچشم تر منی
هرجاکه عشق و صفا و بوسه هست
در خاطر منی
هر شامگه که جامه ی نیلین اسمان
پولک نشان ز نقش هزاران ستاره است
هر شب که مه چو دانه ای الماس بی رقیب
بر گوش شب به جلوه چنان گوشواره است
ان بوسه ها و زمزمه های شبانه را
یاداور منی
در خاطر منی
در موسم بهار
کز مهر بامداد
دوشیزه نسیم
مشاطه وار موی مرا شانه میکند
اندم که شاخ پر گل باغی به دست باد
خم میشود که بوسه زند بر لبان من
و انگاه نرم نرم
گلهای خویش را به سرم دانه میکند
ان لحظه , ای رمیده زمن! در بر منی
در خاطر منی
هر روز نیمه ابری پائیز دلپسند
کز تند بادها
با دست هر درخت
صدها هزار برگ ز هر سو چو پول زرد
رقصنده در هواست
و ان روزها که در کف این ابی بلند
خورشید نیمروز
چون سکه ی طلاست
تنها توئی توئی تو که روشنگر منی
در خاطر منی
هر سال ,چون سپاه زمستان فرا رسد
از راه های دور
در بامداد سرد که بر ناودان کوی
قندیلهای یخ
دارد شکوه و جلوه ی اویزه ی بلور
ان لحظه ها که رقص کند برف در فضا
همچون کبوتری
و انگه برای بوسه نشینند مست و شاد
پروانه های برف , به مژگان دختری
در پیش دیده من و در منظر منی
در خاطر منی
ان صبحها که گرمی جانبخش افتاب
چون نشئه ی شراب , دود در میان پوست
یا ان شبی که رهگذری مست و نغمه خوان
دل میبرد ببانگ خوش اهنگ : دوست, دوست
در باور منی
در خاطر منی
اردیبهشت ماه
یعنی زمان دلبری دختر بهار
کز تکچراغ لاله , چراغانی است باغ
وز غنچه های سرخ
تک تک میان سبزه , فروزان بود چراغ
و انگه که عاشقانه بپیچد بدلبری
بر شاخ نسترن
نیلوفری سپید
اید مرا بیاد که : نیلوفر منی
در خاطر منی
بر گرد, ای پرنده رنجیده, بازگرد
باز آ که خلوت دل من اشیان توست
در راه, در گذر
در خانه , در اتاق
هر سو نشان توست
با چلچراغ یاد تو نورانی ام هنوز
پنداشتی که نور تو خاموش میشود؟
پنداشتی که رفتی و یاد گذشته مرد؟
و ان عشق پایدار فراموش میشود؟
نه , ای امید من!
دیوانه ی توام
افسونگر منی
هر جا , به هر زمان
در خاطر منی