

+ نوشته شده در دوشنبه 16 شهریور1388ساعت توسط محمد رضا |
چه بی تابانه میخواهمت...
ای دوریت، آزمون سرد زنده به گوری...
چه بی تابانه تو را طلب میکنم
تنهائیت را با كـه قسمت میكــنی نازنینم ؟!..

+ نوشته شده در جمعه 26 تیر1388ساعت توسط محمد رضا |
یکی از زیباترین و با احساس ترین فیلم های که توی این هفته دیدم..اشکمو دراورد.. بازی زیبای اندی گارسیا هنر پیشه محبوبم در نقش نقاش ایتالیایی بی نظیره.. شدیدا توصیه میکنم ببینید .. - شب همگی به خیر! - امشب شب زیباییست... من در خیابان های پاریس راه می رفتم... از دور در روشنایی پلی دیدم... به سوی پل رفتم... اما هیچ پلی آنجا نبود...پس برگشتم... و چمدانم را که پر از عشق بود برای شما آوردم... برای همه شما... موسیقی فیلم هم شاهکاره...غم انگیز و ناب

+ نوشته شده در جمعه 25 اردیبهشت1388ساعت توسط محمد رضا |
جای خالی ات
اندوهی که در واژه ها
نمی گنجد...
+ نوشته شده در شنبه 12 اردیبهشت1388ساعت توسط محمد رضا |

+ نوشته شده در جمعه 28 فروردین1388ساعت توسط محمد رضا |
من تو را از دريچه ابهام خود مي بينم هر روز و تو صداي مآ نوس افکار من خوابيده اي انگار هنوز ! و من از تقاطع جدايي بي کلام ، بي حرف و بي صدا هر روز خواهم شکست بي کلام بي حرف ...
+ نوشته شده در یکشنبه 2 فروردین1388ساعت توسط محمد رضا |
هوای تازه و یه دریا که تا بی نهایتش شنا کنم... چند میشه لطفا ؟!
+ نوشته شده در جمعه 16 اسفند1387ساعت توسط محمد رضا |
اهنگ Lithium از evanescence با ماکزیمم صدای ممکن و فضایی سرد درست مثل ایس پکی که اون اقا ! با اون دندونای زرد و کثیفش کوفت میکرد و اون دختر کوچولو گل فروش به دستهاش نیگا میکردو حسرت و حسرت...
گاهی اوقات لازمه ادم از لحاظ روحی استفراغ کنه..بدون هیچ سوالی..

+ نوشته شده در جمعه 9 اسفند1387ساعت توسط محمد رضا |

+ نوشته شده در پنجشنبه 26 دی1387ساعت توسط محمد رضا |
دیروز از فروشنده درخواست قهوه کردم تا اسپریهایی رو که واسه تست داده بود بهم بوش از کلم بپره ..وقتی ازش پرسیدم اگه افکارمون تو زندگی مثل این بوها قاطی بشه چیکار کنیم جا خورد.. طفلک فروشنده با این سوالهای مریض من... ___________________ پ ن : کارتون چوبین رو که یادتونه...من هنوز علت دپرس بودن این خرسه رو نفهمیدم ...همیشه هم گل میخورد.. یادش به خیر..یه پست مفصل در مورد کارتونهای دوره بچگیمون (بچه های دهه 60!) مینویسم..
+ نوشته شده در سه شنبه 3 دی1387ساعت توسط محمد رضا |
سر گیجه ام را به تو نمی گویم هیچکاک نیستی که مرا فیلم کنی تنهایی ام پای خودم.. قبل ترها گفته بودم: من این روزهای بی حوصله را.. پ.ن : عکس هدر وبلاگمو عوض کردم ..فضاش خیلی دلتنگ تر شده ..بدون هیچ سوالی..
+ نوشته شده در سه شنبه 26 آذر1387ساعت توسط محمد رضا |
شعر زیبای سلامی دوباره خواهم داد از فروغ فرخ زاد که مرحوم شکیبایی توی یکی از البوم هاش اونو دکلمه کرده.. به افتاب سلامی
دوباره خواهم کرد به جویبار که در من
جاری بود به ابرها که فکرهای
طویلم بودند به رشد دردناک
سپیدارهای باغ که با من از فصل های خشک گذر
میکردند به دسته های کلاغان که عطر مزرعه های
شبانه را برای من به هدیه می
اوردند به مادرم که در اینه
زندگی میکرد و شکل پیری من بود به زمین که شهوت
تکرار من درون ملتهبش را از تخمه های سبز می
انباشت-سلامی دوباره خواهم کرد با گیسویم : ادامه
بوهای زیر خاک با چشمهایم : تجربه
های غلیظ تاریکی با بوته ها که چیده
ام از بیشه های ان سوی دیوار می ایم ، می ایم ، می
ایم و استانه پر از عشق
می شود و من در استانه به
انها که دوست میدارند و دختری که هنوز انجا در استانه پر عشق
ایستاده ، سلامی دوباره خواهم کرد...
روحشون شاد..

+ نوشته شده در دوشنبه 27 آبان1387ساعت توسط محمد رضا |
خسته ام...
خسته تر از همه دلتنگیهام که جوونیمو با خودشون بردند..
+ نوشته شده در جمعه 26 مهر1387ساعت توسط محمد رضا |
آدم را به جاهای ناشناخته می برد
مثلاً به ایستگاه های متروک
به خلوت زنگ زده واگن ها
به شهری که
فقط آن را در خواب دیده
وقتی عاشق شدی
ادامه این شعر را
تو خواهی نوشت
+ نوشته شده در پنجشنبه 21 شهریور1387ساعت توسط محمد رضا |
کنون به انتظار نشسته ام آمدنت را
و می ترسم از آن روزی که خرد شوم
زیر پاهای گذر زمان
و از یادت بروم
و از يادت بروم
به انتظارت هستم
و شمارشگر لحظه های بیهوده ای که
جاری می شوند بدون نشانی کوچک از تو
لحظه ای بیا ندیش
همه ی بودنم را که سرد است و سیاه
و شتابم را در گذران افق تردید
و روزهایم را چون آینه ای زنگار گرفته
لحظه ای یباندیش و احساسش کن
تمام دلدادگی ام را ...
****
پرواز
بر فراز ،
آسمان عريان و گريان
در پي زيبايي هاي تو ..
واپسين لحظات
هميشه ماندگارند.
از لا به لاي احساس مي بويمت
و سرانگشتانم
در انتظار لحظه هاي تو
سرد و خاموشند.
کبودي گنگ آلود نگاهم را
آبياري کن
تا گامي در کنارت بيارامم ..
پوسيدگي اين سياهي را
درياب ......................

+ نوشته شده در جمعه 16 آذر1386ساعت توسط محمد رضا |
در بهاری روشن از امواج نور
در زمستانی غبارآلود و دور
يا خزانی خالی از فرياد و شور
روزی از این تلخ و شيرین روزها
روز پوچی همچو روزان دگر
سايه ی زامروزها، ديروزها
گونه هایم همچو مرمرهای سرد
ناگهان خوابی مرا خواهد ربود
من تهی خواهم شد از فرياد درد
دستهايم فارغ از افسون شعر
ياد می آرم که در دستان من
روزگاری شعله می زد خون شعر
می رسند از ره که در خاکم نهند
آه شايد عاشقانم نيمه شب
گل بروی گور غمناکم نهند
پرده های تيرهء دنيای من
چشمهای ناشناسی می خزند
روی کاغذها و دفترهای من
بعد من، با ياد من بيگانه ای
در بر آئینه می ماند بجای
تارموئی، نقش دستی، شانه ای
هر چه بر جا مانده ويران می شود
روح من چون بادبان قايقی
در افقها دور و پيدا می شود
روزها و هفته ها و ماه ها
چشم تو در انتظار نامه ای
خيره می ماند بچشم راهها
می فشارد خاک دامنگير خاک!
بی تو، دور از ضربه های قلب تو
قلب من می پوسد آنجا زير خاک
نرم می شويند از رخسار سنگ
گور من گمنام می ماند به راه
فارغ از افسانه های نام و ننگ..
+ نوشته شده در چهارشنبه 3 مرداد1386ساعت توسط محمد رضا |
من آنجا هستم و چه سخت است بدون تو بودن...
در آسمانها، جايی که می نگری
من آنجا هستم
جايی که قدم می زنی
تنهای تنها
جايی که می خوابی، در کنارت
بی حرکت
جايی که عاشق شدی و عاشقت شدم
بی دروغ
من آنجا هستم
کشته شده، غرق به خون
بی جان
زير يک سنگ قبر
تنها تر از همیشه
بدون تو ...
+ نوشته شده در دوشنبه 4 تیر1386ساعت توسط محمد رضا |
+ نوشته شده در دوشنبه 4 تیر1386ساعت توسط محمد رضا |
باد ما را با خود خواهد برد در شب کوچک من ، افسوس باد با برگ درختان میعادی دارد در شب کوچک من دلهرهء ویرانیست گوش کن وزش ظلمت را می شنوی ؟ من غریبانه به این خوشبختی می نگرم من به نومیدی خود معتادم گوش کن وزش ظلمت را می شنوی ؟ در شب اکنون چیزی می گذرد ماه سرخست و مشوش و بر این بام که هر لحظه در او بیم فرو ریختن است ابرها، همچون انبوه عزاداران لحظهء باریدن را گوئی منتظرند لحظه ای و پس از آن، هیچ. پشت این پنجره شب دارد می لرزد و زمین دارد باز می ماند از چرخش پشت این پنجره یک نامعلوم نگران من و تست ای سراپایت سبز دستهایت را چون خاطره ای سوزان، در دستان عاشق من بگذار و لبانت را چون حسی گرم از هستی به نوازش لبهای عاشق من بسپار باد مارا با خود خواهد برد باد مارا با خود خواهد برد...
+ نوشته شده در یکشنبه 16 اردیبهشت1386ساعت توسط محمد رضا |
رنگي كنار شب بي حرف مرده است. مرغي سياه آمده از راههاي دور مي خواند از بلندي بام شب شكست. سرمست فتح آمده از راه اين مرغ غم پرست. در اين شكست رنگ از هم گسسته رشته هر آهنگ. تنها صداي مرغك بي باك گوش سكوت ساده مي آرايد با گوشوار پژواك. مرغ سياه آمده از راههاي دور بنشسته روي بام بلند شب شكست چون سنگ ، بي تكان. لغزانده چشم را بر شكل هاي درهم پندارش. خوابي شگفت مي دهد آزارش: گل هاي رنگ سر زده از خاك هاي شب. در جاده هاي عطر پاي نسيم مانده ز رفتار. هر دم پي فريبي ، اين مرغ غم پرست نقشي كشد به ياري منقار. بندي گسسته است. خوابي شكسته است. روياي سرزمين افسانه شكفتن گل هاي رنگ را از ياد برده است. بي حرف بايد از خم اين ره عبور كرد: رنگي كنار اين شب بي مرز مرده است.
+ نوشته شده در یکشنبه 16 اردیبهشت1386ساعت توسط محمد رضا |
در زيــر ســــــــايه روشــن مهتـــــاب نيلرنگ در چـــــارســـوق گنبــــد دوار هفت رنــــــگ در ســـــايه ســـار دنج درختـــــــان پرغــــرور در زيــر روشــنايی خورشيـد و عشـــق و نور هر جا که مـی روم همه جا گفتــگوی توست دل سرخوش از خيال تو و عطر و بوی توست هر لحــــظه ای به ياد تـــو و مهــــر تــو قرين جـــان با تو آشنــــــا و دلــــت با دلــم عجـين تــــــو ذوق کــــــودکانـه پـــــــــرواز در منــی تـــــو شـــــــوق عاشقــــــــانه آواز در منــی بــس روزهــــا حـــــکايت دل با تـــــو گفته ام بسيـــــــار شب که از غــم عشقت نخفته ام با تـــــو طراوت و غــزل و ياس و شبنم است بــــی تــــــو هوای کوچه ما غرق ماتم است در لحــــــــظه های بی کسی و درد، مأمنی يـــــــادآور قشنــــــــــگترين لحظــــه منی...
+ نوشته شده در جمعه 31 فروردین1386ساعت توسط محمد رضا |
نه به ابر نه به اب نه به این ابی ارام بلند نه به این اتش سوزنده که لغزیده به جان نه به این خلوت خاموش کبوترها من به این جمله نمی اندیشم من مناجات درختان را هنگام سحر عطر گل یخ را با باد نفس پاک شقایق را در سینه کوه صحبت چلچله ها را با صبح گردش رنگ و طراوت را با بوته گل همه را میشنوم می بینم به تو می اندیشم ای سراپا همه خوبی تک و تنها به تو می اندیشم همه وقت همه جا من به هر حال که باشم به تومی اندیشم تو بدان این را تنها تو بدان تو بیا تو بمان با من تنها تو بمان جای مهتاب به تاریکی شب تو بتاب من فدای تو به جای همه گلها تو بخند تو بخوان پاسخ چلچله ها را تو بگو تو بمان با من تنها تو بمان در دل ساغر هستی تو بجوش من همین یک نفس از جرعه جانم باقیست اخرین جرعه این جام تهی را تو بنوش من فدای تو.....
+ نوشته شده در سه شنبه 1 اسفند1385ساعت توسط محمد رضا |
و اينك ، شاخه نزديك ! از سر انگشتم پروا مكن.
بي تابي انگشتانم شور ربايش نيست ، عطش آشنايي است.
درخشش ميوه ! درخشان تر.
وسوسه چيدن در فراموشي دستم پوسيد.
دورترين آب
ريزش خود را به راهم فشاند.
پنهان ترين سنگ
سايه اش را به پايم ريخت.
و من ، شاخه نزديك !
از آب گذشتم ، از سايه بدر رفتم.
رفتم ، غرورم را بر ستيغ عقاب- آشيان شكستم
و اينك ، در خميدگي فروتني، به پاي تو مانده ام.
خم شو ، شاخه نزديك!
+ نوشته شده در شنبه 14 بهمن1385ساعت توسط محمد رضا |
ای رفته از برم به دیاران دوردرست با هر نگین اشک بچشم تر منی هرجاکه عشق و صفا و بوسه هست در خاطر منی هر شامگه که جامه ی نیلین اسمان پولک نشان ز نقش هزاران ستاره است هر شب که مه چو دانه ای الماس بی رقیب بر گوش شب به جلوه چنان گوشواره است ان بوسه ها و زمزمه های شبانه را یاداور منی در خاطر منی در موسم بهار کز مهر بامداد دوشیزه نسیم مشاطه وار موی مرا شانه میکند اندم که شاخ پر گل باغی به دست باد خم میشود که بوسه زند بر لبان من و انگاه نرم نرم گلهای خویش را به سرم دانه میکند ان لحظه , ای رمیده زمن! در بر منی در خاطر منی هر روز نیمه ابری پائیز دلپسند کز تند بادها با دست هر درخت صدها هزار برگ ز هر سو چو پول زرد رقصنده در هواست و ان روزها که در کف این ابی بلند خورشید نیمروز چون سکه ی طلاست تنها توئی توئی تو که روشنگر منی در خاطر منی هر سال ,چون سپاه زمستان فرا رسد از راه های دور در بامداد سرد که بر ناودان کوی قندیلهای یخ دارد شکوه و جلوه ی اویزه ی بلور ان لحظه ها که رقص کند برف در فضا همچون کبوتری و انگه برای بوسه نشینند مست و شاد پروانه های برف , به مژگان دختری در پیش دیده من و در منظر منی در خاطر منی ان صبحها که گرمی جانبخش افتاب چون نشئه ی شراب , دود در میان پوست یا ان شبی که رهگذری مست و نغمه خوان دل میبرد ببانگ خوش اهنگ : دوست, دوست در باور منی در خاطر منی اردیبهشت ماه یعنی زمان دلبری دختر بهار کز تکچراغ لاله , چراغانی است باغ وز غنچه های سرخ تک تک میان سبزه , فروزان بود چراغ و انگه که عاشقانه بپیچد بدلبری بر شاخ نسترن نیلوفری سپید اید مرا بیاد که : نیلوفر منی در خاطر منی بر گرد, ای پرنده رنجیده, بازگرد باز آ که خلوت دل من اشیان توست در راه, در گذر در خانه , در اتاق هر سو نشان توست با چلچراغ یاد تو نورانی ام هنوز پنداشتی که نور تو خاموش میشود؟ پنداشتی که رفتی و یاد گذشته مرد؟ و ان عشق پایدار فراموش میشود؟ نه , ای امید من! دیوانه ی توام افسونگر منی هر جا , به هر زمان در خاطر منی
+ نوشته شده در شنبه 2 دی1385ساعت توسط محمد رضا |